شمارهٔ ۵۸
داد تاراج مزن صبر نینباشته راخجل از عشق مکن طاقت پنداشته را
چه دلی داده به دهقانی من ابرکرمخرمنی ساخته ام دانه ناکاشته را
باغبان چون نکند بستر آسایش خویشسایه نخل قد از خون دل افراشته را
تهمت آلودگی غیرت جاوید حرامرشک بر خویش ز بیداد تو نگماشته را
پاک بین باش که آیینه دل ساخته انددیده پاس پریشان نظری داشته را
نزند بال هما جزگل خاری بر سردست بر دل ز تمنای تو نگذاشته را
نبری نامش اگر ساغر جم گشته اسیرچشم امید به دست دگران داشته را