شمارهٔ ۵۷۸
همچو خس آیینه پرداز شرارم کرده اندهمچو جوهر وقف تیغ آبدارم کرده اند
تا کنم پرواز بال از زخم تیغم داده اندتا سبک برخیزم از پستی غبارم کرده اند
دور گرد صیدگاه التفاتم دیده اندوز تغافلهای پی در پی شکارم کرده اند
بهر زهر آشامی غم کام تلخم داده انداز برای ترکتاز شعله خارم کرده اند
بلبل و پروانه از بس پاکبازم دیده انداز هوا داری گل آتش نثارم کرده اند
خضر راه من به کوی آشنا بیگانگی استبحر آشوب فراق بیقرارم کرده اند
تا نگردد خضر راه قرب من بیگانگیاز قرار آشنایی بیقرارم کرده اند
بار بی برگی به نخل باغ عیشم داده اندخون سرسبزی طراز نوبهارم کرده اند