شمارهٔ ۵۷۳
دل آتشپرستم شعله از اخگر نمیداندشعورم گر شود ساقی می از ساغر نمیداند
جنون هم پیش خود در مکتب غفلت فلاطون استکدام آشفته او یک کتاب از بر نمیداند
دو عالم سرنوشت از نقش پایی میتوان خواندندر این ره گر همه خضر است پا از سر نمیداند
گر افتاده است کاری با شکفتن غنچه بسیار استدل ما جز شکستن پیشه دیگر نمیداند
سفرها کردهام با بلبل و پروانه میدانمکه پرواز رسایی شوق بال و پر نمیداند
دلم دانسته گویا مدعای لعل خاموششکه با این بیزبانی از کسی کمتر نمیداند
اسیر از سوز دل جستم نشان گرمی خویشسراغ شعله را کس همچو خاکستر نمیداند