گنج

شمارهٔ ۵۴۳

جنون هر لحظه چون تاکم به تارک خاک می‌ریزدمحبت در دلم چون غنچه رنگ چاک می‌ریزد
سرم بادا حباب جوی شمشیر جفاکیشیکه آب خضرش از سرچشمه فتراک می‌ریزد
خرامی گر به گلشن مست با این حسن عالم‌سوزبه هرسو آفتابی چون خزان تاک می‌ریزد
دهد چون ساغر می لاله بی‌داغ در صحراچو در جولان عرق ز آن روی آتشناک می‌ریزد
چنان از درد هجران تو می‌نالد اسیر امشبکه اختر جای اشک از دیده افلاک می‌ریزد