شمارهٔ ۵۳۷
ز اشکم غنچه در هرجا گلاب رنگ میگیردبه خود کار شکفتن تا قیامت تنگ میگیرد
کسی فیض شهادت پیشتر از من نخواهد یافتاگر قاتل به جرم عذرخواهی لنگ میگیرد
نوای خارج ساز جرس آهنگ میگیرداگر تیغ زبانش از خموشی زنگ میگیرد؟
نمیدانم چه حال است این چه حال است این که من دارمز مستی شیشهام از خود سراغ سنگ میگیرد