گنج

شمارهٔ ۵۱۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اندلمیبرد۱۰ بیت
خط رسید آن چشم و آن ابرو همان دل می‌بردزور دارد زور با تیر و کمان دل می‌برد
شوخ پیکان کسی در بیضه شد عالم شکارغنچه از بلبل اگر در آشیان دل می‌برد
یک تبسم نشئه عمر دو بالا می‌دهدحسن را باشد چو لکنت در زبان دل می‌برد
هرگلی در موسم خود خنده شیرین می‌کنددر زمستان نازهای باغبان دل می‌برد
جلوه کردی کار بر صاحبدلان دشوار شددر چمن تا سایه سرو روان دل می‌برد
حسن سرشار اول از آخر نمی‌داند که چیستنوبهار این گلستان تا خزان دل می‌برد
می‌توان دید از تغافل‌های پرکار کسیزهر چشمی تا به خود دارد گمان دل می‌برد
گرم می‌بیند ز حال ما خبردارش کنیدماه پندارد که مهرش از کتان دل می‌برد
سرو رعنا اینچنین باید قد رعنا چنیناز زمین سرکشی تا آسمان دل می‌برد
شعله گیرا گل از خاشاک نشناسد اسیرتا زمین گل گل شد از پیر و جوان دل می‌برد