شمارهٔ ۴۹۱
دل زخم که جان داغ که گل خار که داردحیرت به کف آیینه دیدار که دارد
از ذره گریبان هوا دامن باغ استگردم نظر از جلوه رفتار که دارد
دامان شفق چاک گریبان تماشاصبح آینه از شبنم گلزار که دارد
خاکستر ما پیرهن رنگ بهارستیوسف خبر از گرمی بازار که دارد
از گرد عدم دامن پرواز گرفتمآزادی جاوید گرفتار که دارد
دام و قفس از ناله ما گوش گرفتندشوق اینهمه با طاقت بسیار که داد
در آتشم از غیرت خورشید قیامتهم چشمی خار سر دیوار که دارد
در مذهب الفت سخن حوصله کفر داردطاقت خبر از شوخی آزار که دارد