شمارهٔ ۴۸۳
بیدل چه سراید به خیالی که نداردشوخی چه کند با پر و بالی که ندارد
رسواست به خود تهمت بیکاری عاشقکو در دو جهان فکر محالی که ندارد
سوداگر درد است تهیدستی حسرتپر محتشمی کرده ز مالی که ندارد
دیوانه ندیدیم چو بیعار اسیرتخوشحال نشسته است به حالی که ندارد