شمارهٔ ۴۷۷
چرخ به تسلیم پیشه دست نداردخاک ز افتادگی شکست ندارد
یاد مکافات خاطرش بخراشدهر که ترحم به زیر دست ندارد
گشته ز منت خراب و باده شمارددل خبر از نشئه الست ندارد
تا نکند سینه ناله گریه نجوشدخوشه نبالد چو داربست ندارد
نشئه شوقش گداخت غفلت دیرینسر خوش آن باده ای که مست ندارد
باطن بی حیله جو اسیر که زاهددیده ظاهر که هر چه هست ندارد؟
رحم کند گر به خویش باطن صوفیکار به رندان می پرست ندارد