شمارهٔ ۴۷۴
خطی از هر سر مو محشر تابم داردمژه هوش ربایی رگ خوابم دارد
نرساند صف مژگان مرا خواب به همدل بیدار سر رشته خوابم دارد
که به این کوکبه در دشت جنون تاخته استچشم آهوست که هر گام رکابم دارد
دل ز ویرانی من روی شگون می بیندگر سراپا شوم آیینه خرابم دارد
نبرد راه کسی بزم شرابی که مراستنکهت گل خبر از بوی کبابم دارد
می کند پیش سلامی که سلامش نکنماینقدر ساختگی بهر جوابم دارد
تا سر کینه بریدم به دل آیینه شدماین گناهی است که ممنون ثوابم دارد
قابل پرسش عصیان شدن اکسیر من استاینقدر بس که سزاوار عتابم دارد
ندهم گوشه آن چشم به میخانه اسیرکم نگاهی است که مشتاق شرابم دارد