شمارهٔ ۴۶
چو شمع سوختگی تر کند دماغ مرانگاه گرم دهد روشنی چراغ مرا
بهار تشنه خونم شود اگر داندکه آب تیغ تو سرسبز کرده باغ مرا
به عزم کوی تو آواره چمن شده امز بوی گل نکند تا کسی سراغ مرا
به کار سوختنم شعله چون کند تقصیرنخوانده است مگر سرنوشت داغ مرا
سرم اسیر زسودای ساقیی گرم استکه از شکستن دل پرکند ایاغ مرا