شمارهٔ ۴۵۹
میان مهربانی آنچنان بیگانه می خنددکه شمع از خجلتم می گرید و پروانه می خندد
به پیری گشته ام بازیچه طفلی تماشا کنز شوخی زیر لب بر محرم و بیگانه می خندد
چنان گرم است از دیوانه ام بازار خندیدنکه گوهر در محیط اخگر در آتشخانه می خندد
ز عکس روی طفلان گلستان خوان بازیگوشبه رنگ گل در و دیوار مکتبخانه می خندد
شگون دانسته چندان خنده بر سامان دل کردنکه بیند صبح را گر فرش این ویرانه می خندد
ز طفلی گفتگوی عشق را افسانه می دانداگر در خواب می بیند دل دیوانه می خندد
چنان بالیدن از فیض هوای ابر می جوشدکه همچون غنچه در دامان دهقان دانه می خندد
اسیر از توبه ساغر می کشم در وادی شوقیکه از خاک ره زهدم گل پیمانه می خندد