شمارهٔ ۴۵۴
دلی نسیم به عید بهار می بنددکه پای خود به حنای غبار می بندد
جنون که هیچ ندارد به عقل ویرانیدر خرابه ندانم چکار می بندد
یکی است دوزخ کین و حصار صافدلیچه می گشاید از اینها چکار می بندد
علاج کین سپهر است ترک طول املزبان خصم به افسون مار می بندد
اسیر در سر کوی تو می گشاید دلدری به روی غم روزگار می بندد