گنج

شمارهٔ ۴۴۹

خیال بت مرا بس در دل دیوانه می گرددکند گر کعبه یاد خاطرم بتخانه می گردد
چه آمیزش بود با عشق جانان خودپرستان راکه اول آشنای او زخود بیگانه می گردد
فریب چشم مستی آنچنان برد اختیار از منکه طرح مسجدی گر افکنم میخانه می گردد
نمی دانم چه می گویم چه حال است اینکه من دارمجنون هم عاقبت از دست من دیوانه می گردد
اسیر از بی نیازی کرد تسخیر گرفتاریکجا در خاطر صیدش خیال دانه می گردد