شمارهٔ ۴۴۳
عبث فضولی عقلم وکیل می گرددعزیز مصر جنون کی ذلیل می گردد
خلاف طبع کنند اهل دید آیینه وارکریم از پی مرد بخیل می گردد
هوای شوق تو لب تشنگی گداخته استشراب دشت جنون سلسبیل می گردد
هوای تنگ فضای خرابه دل ماستتجردی که پر جبرئیل می گردد
سواد خوانی سودای طره ای دارمبیاض گریه من رود نیل می گردد
نجابت گهر از چهره کسی پیداستکه در لباس گدایان اصیل می گردد
هجوم محکمه هیچ دعویان حشری استکه چرخ را سر از این قال و قیل می گردد
گذشته ایم ز دشتی که همچو نقش سرابدلیل تشنه سراغ دلیل می گردد
مخور فریب تماشا که رفته رفته چو صبحجمال شاهد دنیا جمیل می گردد
مباش غره که خیر کثیر را گاهیخمیر مایه ز شر قلیل می گردد
ببین به غنچه و گل صبح و شام و جهل و کمالگشاد کار تو را غم دلیل می گردد
اسیر هرکه توکل شعار ساخت لقبجلال قدر ز لطف جلیل می گردد