شمارهٔ ۴۳۹
اشکم از یاد لبت آب گهر می گرددآهم از شوق رخت باغ نظر می گردد
بسکه برگشتگی بخت منش برده ز راهقاصد از کوی تو نا آمده برمی گردد
خضر و شرمندگی خویش که در راه طلبعذر کاهل قدمی برگ سفر می گردد
سینه صافی به دلم زنگ کدورت نگذاشتزهر در ساغر اخلاص شکر می گردد
خاک هم از گل زخم تو نصیبی داردتربت ما چمن لخت جگر می گردد
شهرت ما نظر از پاکدلی یافته استعیب ما آینه پرداز هنر می گردد
رخ افروخته بین آفت نظاره مپرسقطره در چشمه آیینه شرر می گردد
پاک بینی نه چراغی است که بی نور شوددیده گر خاک شود آینه ور می گردد
به تمنای تو از آتش هم سوخته انددل اگر خاک شود دیده تر می گردد
بی نیازی دم افروخته ای دارد اسیرکه چراغ شب و خورشید سحر می گردد