گنج

شمارهٔ ۴۲۴

گلاب خون و عبیر غبار می طلبدچه قرض کهنه ز ما آن سوار می طلبد
زبان نفهمی ترک نگاه گرم از دلشراب شعله کباب شرار می طلبد
به خون حسرت جاویدکشتنم بس نیستکه خونبهای من از روزگار می طلبد
شود چو نکهت گل بال گرم پروازمصبا گر از چمن آید که یار می طلبد
ز راه وعده نزاکت کشیدنم بس نیستکه دل تپیدن من انتظار می طلبد
شدیم محرم و گشتیم راز دار و هماننگاه شرم به بزم تو بار می طلبد
فسرده خاطری آه گزنده ای داردکه نار شعله از او زینهار می طلبد
گرفته ایم به راهی ز گریه سامانیکه آب بیشتر از انتظار می طلبد
مسافر است مروت ز کوی یار اسیردل شکسته ز ما یادگار می طلبد