گنج

شمارهٔ ۴۱۲

جذبه شوق که می ریخت به پیمانه صبحمست خورشید برون تاخته از خانه صبح
شبم از یاد تو جوش گل و آیین پریمی برد خواب پریشانم از افسانه صبح
چون سیه مست تهی شیشه به انداز صبوحفرش گردیده شبم بر در میخانه صبح
نفس سوخته را فرصت پروازی بودکف خاکستر ما شد پر پروانه صبح
شور دیوانه بیخواب تماشا داردشبم از گردش چشم تو پریخانه صبح
خاطر خرقه به دوشان چقدر منظور استگنج خورشید گدازند به ویرانه صبح
موی ژولیده برازنده شوریده دلانتاج خورشید طرازد سر دیوانه صبح
بیش از آن خاطر بیدار دلان می خواهدکه ببخشد گنه محرم و بیگانه صبح
انتظار تو شبی مست ز جا برد مراتا به جایی که شکستم در کاشانه صبح
نفس افشاگر رازی است که در عالم نیستگنج پنهان نتوان کرد به ویرانه صبح
عمر کوتاه کجا حسرت بسیار کجاچقدر خواب توان کرد به افسانه صبح
بیش از اندازه می مست شد امروز اسیرگردش چشم که می ریخت به پیمانه صبح