گنج

شمارهٔ ۴۰۹

شب روز شد به یاد تو روشن چراغ صبحبا ساغر ستاره کنم سیر باغ صبح
از فیض عشق باج به قیصر نمی دهمدارم دماغ باده و دارم دماغ صبح
با او به تازگی نمکی تازه کرده اماز من کنید مهر پرستان سراغ صبح
در پرده بال می زند از بهر امتحانمن دیده ام که باز سفید است زاغ صبح
ممنون شدم ز فیض تو امشب اسیر (و) مستهرگز مباد تیره شبت بی چراغ صبح