شمارهٔ ۳۹۲
شرم رخت به دیده نقاب سمن گرفتشوق لبت ز غنچه گلاب سخن گرفت
بر ناتوانیم نگر و حال دل مپرسبیچاره چون فتاد ز پا دست من گرفت
یاد تو شمع بزم تماشاییان مبادآهم ره خیال به صد انجمن گرفت
بی او رواج تنگدلی اینقدر بس استاشکم فضای خنده گل از چمن گرفت
خواب عدم خیال و فریب اجل محالنتوان به حیله نقد وفا را ز من گرفت
در جوش آب و آتش عشق است هر چه هستاز قطره می توان سبق سوختن گرفت
مستی که کرد صید تذرو خیال اواندیشه را به سیر گل و یاسمن گرفت
آوارگی است منزل آسودگی اسیرغربت کشید هر که سراغ وطن گرفت