گنج

شمارهٔ ۳۷۲

بیگانگی ز شکوه شام و سحر گذشتتا چند می توان ز دل بیخبر گذشت
از آه و ناله معذرت آسمان مخواهپرواز ما ز حوصله بال و پر گذشت
غیرت روا نداشت که تنها گذارمشعمر عزیز در قدم نامه بر گذشت
سر کرد راه کعبه و منزل به یاد رفتمستی که بیخودانه ز اهل نظر گذشت
آتش پرست عشقم و اختر شناس داغکی شعله از قلمرو من بی خطر گذشت
پیش از خمار ساغر تکلیف داد و رفتذکرش به خیر توبه که بی درد سر گذشت
کشتی شکسته ای است به بحر گناه اسیربخشایشی که موجه طوفان ز سر گذشت