شمارهٔ ۳۷۰
تا کی از شام جدایی ماجرا خواهد گذشتخود نمی دانی که هر روزم چها خواهد گذشت
بسکه می دزدم نفس در سینه بی تحریک عشقکار من از پرسش روز جزا خواهد گذشت
دام الفت شد نفس تقریب صیادی کجاستتا کی از خاطر کسی دیر آشنا خواهد گذشت
دیده ام خواب پریشانی چه تعبیرش کنمنگذرد در خاطری کز خاک ما خواهد گذشت؟
در طلسم اشک عالمگیر دارم وحشتینیست بیرون از دل من هر کجا خواهد گذشت
از غبار ما صبا حیرت به گلشن می برددر میان بلبل و قمری چها خواهد گذشت
از خدا برگشته دل تکلیف ساحل می کندکشتی صبرم زخون ناخدا خواهد گذشت
کارها دارد جنون با بیزبانی های منناله زنجیرم از عرش دعا خواهد گذشت
شبنم گل را خیال گرد کلفت می کندنگذرد در خاطر از خاکم کجا خواهد گذشت
گر چنین خواهد گذشتن عمر بیتابی اسیرکار فارغبالی از چون و چرا خواهد گذشت