شمارهٔ ۳۵۲
گرچه از سامان حیرانی نظر درویش نیستجلوه بسیار است دل را یک تماشا بیش نیست
سیر کردم عالم الفت خوشا بیگانگیهجر و وصل دوستان خواب و خیالی بیش نیست
نکهت گلدسته قسمت نمی سازد به کامهیچ اگر نبود کسی را در جهان درویش نیست
هر میی دارد خماری گرچه صاف حیرت استکامجویان کامجویان نوشها بی نیش نیست
رفتگان بیهوده از گردون شکایت کرده اندخانمان برهم زنی چون عشق کافر کیش نیست
لب اگر بر هم زنی مجنون جوابت می دهدتا عدم از ملک هستی راه حرفی بیش نیست
گشت معلومم نگاهش هرزه گردی کرده استهیچکس در پیش چشمش چون تغافل کیش نیست
سینه صافم گشته ام در کوچه دلها اسیرهیچکس را دشمنی بدخواه تر از خویش نیست