گنج

شمارهٔ ۳۴۶

قافیه: رهیچنیست۱۰ بیت
نام دل بردن به غیر از یاد دلبر هیچ نیستدیدن آیینه جز عکس سکندر هیچ نیست
عمر ضایع کرده ما را چو اوراق نفسگر بگردی غیر یک حرف مکرر هیچ نیست
بی نیازان عالم دیگر مسخر کرده انداز هما زیر نگین بر سایه پر هیچ نیست
خواب می بینی که درد آشام هستی گشته ایچشم تا وا کرده ای این نشئه در سر هیچ نیست
گر صدایی می کند کوس از تهی مغزی پر استشوکت آوازه طبل سکندر هیچ نیست
ذره ای چون شد غبار آلوده بینش صفی استگر شکافد گرد از آثار لشگر هیچ نیست
استخوانی را که می بیند دلش پر می زنداز هما در عالم تجرید کمتر هیچ نیست
روزی موری کجا در قحط همت کم شودگر نباشد دانه رزق مقدر هیچ نیست
اضطراب شوق زلفت نامه را پر می دهدپیش پرواز دلم بال کبوتر هیچ نیست
سیر چشمی هم ندارد اینقدر مالش اسیرمعنی آزادگی شکر است دیگر هیچ نیست