شمارهٔ ۳۲۶
وحدت جهان گرفت و تماشا چنانکه هستصدرنگ گل برآمد و بلبل همان که هست
دارد دلم برای غمت کارخانه ایبیرون از این زمین و از این آسمان که هست
عکس تو را به روی گل و خار می کشدآیینه را شناخته ایم آنچنان که هست
پیش از خیال محرم راز تو بوده ایمدر خاطر تو جای دلم آن نشان که هست
چندانکه پاس خاطر راز تو داشتیمدل در میان نبود و همان بد گمان که هست؟
صد کاروان غبار شد و ره همان که بودبرخاست گرد منزل و مقصد همان که هست
مشت غباری از ره مقصود بیش نیستاین قوم و این قبیله و این دودمان که هست
شوقت همیشه بلبل توحید باد اسیربیرون مباد یکدم از این گلستان که هست