گنج

شمارهٔ ۳۱۴

قافیه: ننرفتازدست۶ بیت
ز حرف دوست اگر کار من نرفت از دستز دست رفتم و دست سخن نرفت از دست
گل بهار وفا ساخت زخم تیشه خویشبه حیرتم که چرا کوهکن نرفت از دست
ثبات کامل دیر وفای کو این استغبار شد صنم و برهمن نرفت از دست
شراب عشق بتان را کباب می بایستکسی زبیم جگر سوختن نرفت از دست
حسنا نبسته مگر گل تعجبی دارمکه دید دشمن و رنگ چمن نرفت از دست
خیال گرد رهت گرد در چمن شده استاسیر از سمن و یاسمن نرفت از دست