شمارهٔ ۳۱۰
هر غنچه نشکفته نظر باز نگاهی استهر لاله دلسوخته سرچشمه آهی است
بتخانه به رنگینی صحرای جنون نیستهر سایه خاری شکن طرف کلاهی است
سامان وطن در گرو برگ سفر کنمگذار به جا شعله صفت گر همه آهی است
از همرهی گریه چه خونها که نخوردیمهر نقش قدم در ره این قافله چاهی است