شمارهٔ ۳۰۳
دامان پاک عاشق و برگ سمن یکی استخاکستر وفا و عبیر چمن یکی است
هر جا که هست در قدم یار خوشنماستسروی چو نیست رونق دشت و دمن یکی است
از وصل در گدازم و از هجر در خماربیدرد را گمان که مگر درد من یکی است
دلتنگی و بیهده کردی شکار اوقدر گداز و قیمت دل سوختن یکی است
من محو جلوه گشتم و او مست یار اسیرنازم به دولتی که دل یار و من یکی است