شمارهٔ ۲۹۵
دلم را صبح عید جانسپاری استکه خورشید مرا وقت سواری است
ز بیم فتنه چشم سیاهینگه در پرده چشمم حصاری است
ز چشم شیر دارد حلقه دامنگاهش گرچه آهوی شکاری است
دل دیوانه ما سخت جانی استکه از فرهاد و مجنون یادگاری است
خیال کشتنم دارد نهانیتغافل مژده امیدواری است
اسیر یک نظر بودم همه عمرنگاه او طلسم دوستداری است