شمارهٔ ۲۶۷
بهر پابوس تو از خاکم غباری برنخاستاز گل بخت من اقبال زمین هم کوته است
نیست تنها دست من کوتاه از دامان داغبهر پنهان کردن داغ آستین هم کوته است
گر پریشان شد ز پیچ و تاب این درهم مباشاز خم آن جعد مشکین دست چین هم کوته است
چون عنان کی دست او بوسم که مانند رکابدست امید من از دامان زین هم کوته است
چون کنم دریوزه آتش برای سوختندستم از دامان خاکستر نشین هم کوته است