شمارهٔ ۲۶۲
دیگر به بزم او سخن ما گذشته استآیا در آن میان چه سخنها گذشته است
هر دم به جلوه دگر از راه رفته ایمامروز کار ما به تماشا گذشته است
از حیرتم به گریه نمانده است احتیاجکشتی شکسته از سر دریا گذشته است
وارسته ایم از همه قیدی ز فیض عشقچشم از نگاه و دل ز تماشا گذشته است
تنهاییم به دوزخ بیطاقتی گداختاز خاطر که یاد تو تنها گذشته است
غافل که دستبرد خطش کم ز سرمه نیستگفتم که چشمش از ستم ما گذشته است
ساقی اسیر از کفت امروز یا صباحمی خورده وز توبه بیجا گذشته است