شمارهٔ ۲۵۸
تماشاگاه دل چشم سیاه استکه هر زخم نگاهش عیدگاه است
ز شرم بی زبانی بر تن منسر هر مو زیان عذر خواه است
چرا مستغنی از عالم نباشدغمت را چون دل من دستگاه است
ز راهم کی برد هر نقش پایینگاهم سر به راه شاهراه است
اسیر از آسمان باکی ندارمچو نادانی مرا پشت و پناه است