شمارهٔ ۲۳۱
چشم بدخو چون هجوم آورد طاقت خوشنماستچون غضب شمشیرکین بندد مروت خوشنماست
پیر خود بار اطاعت برده بر دوش غروراز جوانان خجالت پیشه طاعت خوشنماست
رستمی در گفتگو با خصم عاجز کیش نیستدست داری حرف عجز آمیز جرأت خوشنماست
چون شود بیدار کارش بیش می آید ز دستجوهر شمشیر را خواب فراغت خوشنماست
صبح چون شد هرکسی و جرأت بازوی خویششام هیجا خصم را با خصم الفت خوشنماست
صبح صادق خضر این عصر است و موسی آفتابدر صف روشندلان عهد اخوت خوشنماست
دوستانی را که با هم سینه صافی کرده انددر میان جنگ ایمای محبت خوشنماست
از تغافل پیشه ای کی شکوه می ورزد اسیرهر چه می آید از آن خصم مروت خوشنماست