شمارهٔ ۲۲۴
گر شود همسایه زلفت صبا نامحرم استور شود همخوابه چشمت حیا نامحرم است
شد چراغم روشن از خاکستر بخت سیاهبعد از این آیینه دل را صفا نامحرم است
تا دعای دوست شد ورد دل خلوت نشینگر اثر باشد زبان وقت دعا نامحرم است
آشنای عشق را با روشنایی کار نیستکلبه تاریک عاشق را ضیا نامحرم است
حسن را هر چند حیرت پاسبان باشد اسیرگر شود آیینه او چشم ما نامحرم است