شمارهٔ ۲۱۷
هر چند باده قوت دل و شربت گل استبا شیشه دشمنیم که خون دار بلبل است
جور تو را چو شهد نموده است عاقلیاین زهر خوشگوار که نامش تحمل است
گر خوی عشق پاک ندانی بیان کنمبوی گل و فروغ می و اشک بلبل است
در چشم دیگران خس و خاشاک و خار باددر پیش ما غبار رهش نکهت گل است
عبرت ز وضع شعله و اخگر توان گرفتهر آرزو که هست به بند تنزل است؟
اکسیر همت دل درویش ما شودآن کیمیا که اسم شریفش توکل است
تمکین عشق پاک کم از حسن پاک نیستمگذر ز حق جواب تغافل تغافل است
ترسم میانه من و بلبل جدل شودپر ماجرای شوخ میان تو و گل است
با فکر لعل او که به خاطر نمی رسدخون سازد آن کسی که اسیر تأمل است