شمارهٔ ۲۰۳
دل بیغم گل بی آب و رنگ استبهار گلشن آیینه زنگ است
سر بد مستیی دارم به گردونمیام در ساغر داغ پلنگ است
هلاک شوخ پرکاری که صلحشگره در گوشه ابروی جنگ است
بهارستان ما در دست ساقی استگل دیوانگی را باده رنگ است
نمیدانم صفآرا جلوهگر کیستمیان کعبه و بتخانه جنگ است
سرشکم میکند طوفان الفتبه گلزاری که یکرنگی دو رنگ است
غبارم در سرکویی زمینگیرشتابم مصلحتبین درنگ است
اسیر از اضطراب دل چه گویمفضای گفتگو بسیار تنگ است