گنج

شمارهٔ ۲۰۲

قافیه: انتنگاست۷ بیت
به گلشنی دلم از دست باغبان تنگ استکه جای نکهت گل هم به گلستان تنگ است
سخن به لعل که شد آشنا نمی دانمکه دستگاه سخن بر سخنوران تنگ است
نگشته است کسی از فغان من دلتنگز میزبانی صبرم دل فغان تنگ است
دل شکفته چه جویم که غربتم وطن استچگونه بال گشایم که آسمان تنگ است
ز دست تیغ تو بس کار بر جهان شد تنگلباس زخم بر اندام کشتگان تنگ است
ز بسکه پر شده از کینه ام دل عالمز التفات بتان خلق عاشقان تنگ است
چنین که پر شده از آه من زمانه اسیرخیال عکس در آیینه گمان تنگ است