شمارهٔ ۱۸۷
نکنی صید یقینی به گمانی که تو راستهمت ما نکشد سست کمانی که تو راست
نیستی دشمن و اندیشه دشمن داریگرگ را صید تو کرده است شبانی که تو راست
خاک و افلاک ز یک سلسله برخاستهاندپود خورشید بود تار کمانی که تو راست
خصمی خستهدلان شیشه به خارا زدن استتیر را نرم کند سخت نشانی که تو راست
خورد خون من و بیدردنوازی آموختچون نتازد نگه قاعدهدانی که تو راست
گلت از خون من سادهضمیر است بهارمینماید ز جبین راز نهانی که تو راست
سفر طول امل خضر سبک پی چه کندبلد راه تو بس خواب گرانی که تو راست
حیرت آیین شده زین خوش غزل صایب اسیربلبل باغ گل از ناله فشانی که تو راست