گنج

شمارهٔ ۱۸۰

قافیه: اندرسراست۹ بیت
بسکه سودای تماشای تو پنهان در سر استهر سر موی مرا پرواز مژگان در سر است
از دل آرام سیماب جنون پرداز منچشمه آیینه را آشوب توفان در سر است
جذبه بی اختیارم تا کجا خواهد کشیدپای در زنجیر و سودای بیابان در سر است
در به روی شام من صبح از شفق وا می کندمشت خاکم را هوای ابر نیسان در سر است
رنگ گل بال شکفتن می زند از خار منبخت آلوده را شوق گلستان در سر است
استخوانم را هما تعویذ عزت می کندنشئه محرومیم از خام یاران در سر است
سایه خاری به خاکم نشکند طرف کلاهداغ بی اقبالیم زین کج کلاهان در سر است
شعله رنگ سوختن می بارد از خاشاک منبر زمین افتاده او را نگهبان در سر است
می توانم ساخت از لخت جگر عمری کبابچون اسیرم تا می گلرنگ احسان در سر است