گنج

شمارهٔ ۱۵۲

از بزم رفتنی که گلستان الفت استدشنام دادنی که غزلخوان الفت است
کم حرف بودنش نمک خوان الفت استداغ کناره اش گل دامان الفت است
چاک دلم نشان گریبان الفت استگردم به باد رفته دامان الفت است
تا لب گشوده ای سخنت سبزگشته استحرف تو طوطی شکرستان الفت است
گرم اختلاطیی که به دل نیشتر زندخون فسرده کله جوشان الفت است؟
وحشی غزال من که تغافل کمند اوستبا این رمیدگی نگهش جان الفت است
جمعیتی که گرمی بازار حشر از اوستتعبیر خوابهای پریشان الفت است
سرمشق آشنایی جاوید می دهدبیگانه خوی من که نگهبان الفت است
گیرد نسیم سرخط بیگانگی زمنگردم به باد رفته دامان الفت است
از ساغر محبت دلهای بی نفاقدر بزم سینه سیر چراغان الفت است
هرگز نمی رود ز دلش یاد کین مندیرینه دشمنی ز عزیزان الفت است
بیکار نیست وحشت از خود رمیدگیسوداگر قلمرو سامان الفت است
گردم در آشیانه عنقا غریب نیستبیگانه خوی من قسمش جان الفت است
وحشت زمن جناغ محبت نمی بردچاک دلم نشان گریبان الفت است
از دیدنش کنم ز دل خویش یاد اسیرآیینه از غریب نوازان الفت است