گنج

شمارهٔ ۱۲۹

آنچه از ما می کشد حیرانی ما روز و شبکی خجالت می کشد از دست سودا روز و شب
عکس او طفلانه با آیینه بازی می کندچون گرفت آرام در چشم و دل ما روز و شب
هرزه گرد است آسمان یکدم نمی گیرد قرارمی کند اسراف عمر از کیسه ما روز و شب
امتیاز خوب و زشتی نیست در زیر فلکغرقه را یکسان بود در قعر دریا روز و شب
نور و ظلمت پرده دار خلوت صبحند اسیرکی دویی دارد به چشم مرد بینا روز و شب