گنج

شمارهٔ ۱۲۷

قافیه: اامشب۶ بیت
بهار سوختن گردیده شمع بزم ما امشبتوان چیدن گل از بال و پر پروانه ها امشب
چنان کیفیت جام تبسم برده از هوشمکه در چشمم نمی آید نگاه آشنا امشب
نمی دانم سر از بالین تن از بستر چه حال است اینکه روز حشر شد در دیده من توتیا امشب
ز یاد روی او دارد دلم هر گوشه ای دامیچراغان می کند از آه در ویرانه ها امشب
چنان لبریز حسرت گشته چشم از تاب رخسارشکه مژگانم نمی گردد به مژگان آشنا امشب
اسیر از خجلت فرصت نمی دانم چه خواهم کردنگاهش گرم دلجویی و من مست حیا امشب