گنج

ترجیع سوم

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۸۵ بیت
ای به مهرت دل خراب آبادوز غمت جان مستمندان شاد
طاق ابروت قبلهٔ خسروچشم جادوت فتنهٔ فرهاد
لب لعل تو کامبخش حیاتسر زلفت گره گشای مراد
هر که شاگردی غم تو نکردکی شود درس عشق را استاد
ما به ترک مراد خود گفتیمدر ره دوست هر چه باداباد
دوش سرمست درگذر بودمبر در مسجدم گذار افتاد
مقرئی ذکر قامتش می گفتهر کس آنجا رسید خوش بستاد
از پی آن جماعت افتادمتا ببینم که چیستشان اوراد
ناگه از پیش امام روحانیرفت بر منبر این ندا در داد
که سراسر جهان و هرچه در اوست عکس یک پرتوی است از رخ دوست
شاهدی از دکان باده فروشبه رهی می گذشت سرخوش دوش
حلقهٔ بندگی پیر مغانکرده چون در عاشقی درگوش
بسته زُنار همچو ترسایانجام بر دست و طیلسان بر دوش
گفتم ای دستگیر مخموراناز کجا می رسی چنین مدهوش
جام گیتی نمای با من دادگفت از این باده جرعه ای کن نوش
گر تو خواهی که تا شوی محرمدر خرابات راز را می پوش
گفتم این باده از پیالهٔ کیستلب به دندان گرفت و گفت خموش
تا که از پیر دیر پرسیدمکه ز سودای کیست این همه جوش
هیچ کس زین حدیث لب نگشودناگهان چنگ برکشید خروش
که سراسر جهان و هرچه در اوست عکس یک پرتوی است از رخ دوست
ترک بالا بلند یغمائیسر و سردار ملک زیبائی
شهرهٔ انس و جان به خوشروئیفتنهٔ مرد و زن به غوغائی
طلعتش ماه برج نیکوئیقامتش سرو باغ رعنایی
از در دیر چون درون آمدهر کسش دید گشت شیدائی
تا که از مرحمت نظر انداختبه من مستمند سودائی
که گرت آرزوی سلطنتستچند هجران کشی و تنهائی
گفت ای عاشق بلا دیدهتا به کی بیخودی و رسوائی
در ره دوست کفر و دین دربازدر خرابات باده پیمائی
چون که برگشتم از ره تقلیدداد تلقینم این به دانائی
که سراسر جهان و هرچه در اوست عکس یک پرتوی است از رخ دوست
ترک سرمست چون کمان برداشتهر کرا بود دل ز جان برداشت
در گمان بودم از خیال میانشچون کمر بست این گمان برداشت
گفتم ای خسرو وفادارانقدمی چند می توان برداشت
به گلستان خرام تا با تومن بیدل کنم ز جان برداشت
در چمن رفت و همچو گل بشکفتنام خوبی ز ارغوان برداشت
در زمان چون که مست شد ساقیشیشه را مهر از دهان برداشت
باده چون گرم شد به صیقل رویزنگ ز آئینهٔ روان برداشت
هر کدورت که داشت دل از درددرد او آمد از میان برداشت
باده از حلق شیشهٔ صافیدم به دم ناله و فغان برداشت
که سراسر جهان و هرچه در اوست عکس یک پرتوی است از رخ دوست
غمزهٔ شوخ آن بت طنازمی کشد خلق را به عشوه و ناز
از پس پرده می نوازد چنگمطرب عود سوز بربط ساز
او شهنشاه مسند خویشیما گدایان آستان نیاز
گه بود همچو باه جان پرورگه بود چون خمار روح گداز
اوست مقصود ساکنان کنشتاوست مقصود رهروان حجاز
گر کشد خسرویست کامرواور ببخشد شهی است بنده نواز
ای دل ار آرزوی آن داریکه شود با تو آشکارا راز
گذری کن به سوی میخانهتا ببینی حقیقتش ز مجاز
تا ببینی بتان ماه جبینکه سراسر کشنده اند آواز
که سراسر جهان و هرچه در اوست عکس یک پرتوی است از رخ دوست
ای غمت پادشاه کشور دلبی وفای تو خاک بر سر دل
زلف شستت کمین کنندهٔ جانچشم مستت به غمزه رهبر دل
آزمندیم و دم نزد یک دمجان ما بی غم تو بر در دل
زنده دل می کند به بادهٔ نابکه شرابیست نو به ساغر دل
صبحدم لعبت پری زادهآمد و حلقه کوفت بر در دل
در گشود و نشست مستانهروی خود داشت در برابر دل
چون به دیوان دل فرو رفتماین سخن بود در برابر دل
که سراسر جهان و هرچه در اوست عکس یک پرتوی است از رخ دوست
ساقیا بادهٔ شبانه کجاستمی بیاور که دور نوبت ماست
جام گیتی نمای پیش آورکه در او جرعه ای خدای نماست
بی خبر کن مرا ز هستی خودکه خبر آرمت که یار کجاست
به گدائی رویم بر در دوستکه مراد همه جهان آنجاست
پیر پیمانه نوش پیمان دهآن زمانی که بزم می آراست
گفت با دوست هر که بنشیندباید اول ز رأی خود برخاست
تا ببینی به دیدهٔ معنینعمت الله را تو از چپ و راست
پس از آنت به گوش جان آیددر جهان آنچه مخفی و پیداست
که سراسر جهان و هرچه در اوست عکس یک پرتوی است از رخ دوست
ما اسیران بند سودائیمدردمندان بند برپائیم
ما اسیران وادی عشقیممصلحت بین کوی غوغائیم
گه تهی کیسه گاه قلاشیمگاه پنهان و گاه پیدائیم
گاه مانندهٔ زمین پستیمگاه همچون سپهر بالائیم
همچو سید ز کفر و دین فارغدر خرابات باده پیمائیم
هر که با ما نشست مؤمن شداز دلش زنگ کفر بزدائیم
چون شود جان او به می صافیبعد از آنش تمام بنمائیم
که سراسر جهان و هرچه در اوست عکس یک پرتوی است از رخ دوست
دوشم از غیب پیر عالم عشقاین سخن یاد دادم از دم عشق
کای گدای همه قدح نوشانجام می نوش تا شوی جم عشق
کرده ام خود به ترک مردم عقلاز برای صفای مردم عشق
بستم احرام کوی کعبهٔ جانغسل کردم به آب زمزم عشق
چون رسیدم به قبلهٔ عرفاتدیدم اندر هوای عالم عشق
شور مستی فزون شدی دل راهر دم از جرعهٔ دمادم عشق
جمله کاینات و هرچه در اوستغرق بودند پیش شبنم عشق
نعمت الله را چو می دیدمشد یقینم که اوست محرم عشق
ورق عاشقی چو شد معلوماین سخن بود فضل اعظم عشق
که سراسر جهان و هرچه در اوست عکس یک پرتوی است از رخ دوست