گنج

ترجیع دوم

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)۵۰ بیت
در موج و حباب و آب دریابآن آب در این حباب دریاب
ما را به کف آر عارفانهخوش ساغر پرشراب دریاب
بر دیدهٔ ما نشین زمانیآن لعبت بی حجاب دریاب
هر برگ گلی که رو نمایددر عارض او گلاب دریاب
خوش روشنی است در شب و روزمه را نگر آفتاب دریاب
گنجی است حدیث کنت کنزاًآن گنج در این خراب دریاب
بحریست نموده رو به قطرهدر قطره و بحر آب دریاب
بالذات یکی و بالصفت صدیک عین به صد حباب دریاب
گوئی جامیم یا سرابیمبردار ز رخ نقاب دریاب
جامی و شراب و رند و ساقی هم مغربئی و هم عراقی
در هر دو جهان یکیست بی شکآن یک بطلب ز عین هر یک
در وحدت و کثرتش نظر کنتا دریابی تو هر دو نیکک
یک باده و صد هزار جام استیک را بشمار تا شود لک
مکتوب و کتابتی و کاتبگر حرف خودی چو ما کنی حک
امروز شکست توبهٔ ماروزی است خجسته و مبارک
آوازهٔ ما گرفت عالممانند سخای آل برمک
ای طالب گنج کنت کنزاًدر کنج دلت بجوی بی شک
جامی و شراب و رند و ساقی هم مغربئی و هم عراقی
همدم شده اند نائی و نیاین یک مائیم و آن دگر وی
جامیست پر از شراب دریابمی جام میست و جام می می
عالم به وجود اوست موجودبی جود وجود اوست لاشئی
هر زنده دلی که کشتهٔ اوستدر مذهب ماست دائماً حی
از خود بطلب مراد خود رازیرا که توئی مراد هی هی
گوئی که به ترک باده گفتیحاشا حاشا نگفته ام کی
در مجلس عاشقان سرمستاین قول بگو به نالهٔ نی
جامی و شراب و رند و ساقی هم مغربئی و هم عراقی
بی نقش خیال روی آن ماهعالم همه چیست نقش خرگاه
صورت جامست و معنیش میباطن خورشید ظاهراً ماه
معشوق خودیم و عاشق خودتا ما از ما شدیم آگاه
جانبازانیم در ره عشقصد جان به جویی بود در این راه
دل خرگه و ترک عشق سرمستیارب چه خوش است ترک و خرگاه
در نیم شب از درم درآمدخورشید که دید در سحرگاه
هر بار که دیدمش بگفتیای نور دو چشم نعمت الله
جامی و شراب و رند و ساقی هم مغربئی و هم عراقی
این شعر که گفته‌ایم ازذوقدرّی است که سفته‌ایم از ذوق
نقشی است خیال مهر رویشکز دیده نهفته‌ایم از ذوق
خاشاک خودی ز راه هستیما پاک برفته‌ایم از ذوق
در گلشن بوستان توحیدچون گل بشکفته‌ایم از ذوق
ترجیع خوشی که گفتهٔ ماستسرّی است نهفته‌ایم از ذوق
بر خاک در شرابخانهمستانه نخفته‌ایم از ذوق
با هر یاری در این خراباتاین نکته بگفته‌ایم از ذوق
جامی و شراب و رند و ساقی هم مغربئی و هم عراقی
آمد ساقی و جام در دستدر دیدهٔ ما چو نور بنشست
از دیده بد سترد و بربودنقشی که خیال غیر می بست
آن توبهٔ زاهدانهٔ مارندانه به یک پیاله بشکست
ما سرخوش چشم مست ساقیمی بر کف و زلف یار بر دست
خوشوقت کسی که همچو سیداز بود و نبود خویش وارست
سرمستانیم و در خراباتگوئیم به یاد رند سرمست
در حال همین سرود گویدهر گه که کسی به نزد ما هست
جامی و شراب و رند و ساقی هم مغربئی و هم عراقی