شمارهٔ ۷۲
عاشق سرمست با جانانه ایهمنشین بودند در یک خانه ای
نازکی باریک بینی خوش لقاحلقه ای زد بر در خلوتسرا
گفت عاشق کیست بر در وقت شامگفت هستم بنده باریکک به نام
گفت اگر موئی نگنجی در میانجان و جانانست و جانانست و جان
او نمی گنجد که می گوئیم اواو نمی گنجد چه جای ما و تو