شمارهٔ ۵۱
جو چه جوئی بیا و دریا جوعین ما را به عین ما واجو
جامی از می ستان و خوش درکشساقی مست گیر و خوش درکش
از اضافات و از نسب بگذرنور او را به نور او بنگر
غرق دریای بیکران مائیمگرچه موجیم عین دریائیم
نور او را به نور او می بیندر همه نور او نکو می بین
خوش بود دیده ای که او بیندهرچه بیند همه نکو بیند
آتشی از محبتش افروختغیرت غیر سوز غیرش سوخت
گرچه نقش و خیال میبینمدر خیال آن جمال میبینم
همه عالم حجاب و عین حجابغیر او نیست این سخن دریاب
بحر و موج و حباب دریابشدر همه عین آب دریابش
یک حقیقت مظاهرش بسیارآن یکی در جمیع خوش بشمار
می یکی جام می فراوانستهمچو آب حیات یکسانست
یک وجود و صفات او بی حداحد و واحد است و هم احمد
آب گل را گلاب خوانندشنزد ما آن گلاب دانندش
چشم اهل مراقبت بایدکه نظر را به غیر نگشاید
غیر او را وجود باشد نهجز از او هست و بود باشد نه
قطره و موج و بحر و جو آبندعین ما را به عین ما یابند
ذره بی آفتاب کی باشدقطره بی عین آب کی باشد
عقل اگر نقش غیر بنگاردغیرت غیر سوز نگذارد
چشم ما نور او به او بیندهرچه بیند همه نکو بیند
ذات او یافتیم با اسمانور او دیده ایم در اشیا
حرف حرف این کتاب را می دانسر به سر حافظانه خوش می خوان
یک الف را سه نقطه می خوانشهم الف را یگانه می دانش
از سه نقطه الف هویدا شدالفی در حروف پیدا شد
الف از واو جوی و واو از نونچون رها کن ولی بجو بی جون