غزل شمارهٔ ۹۹۰
گر مشکگ را شکی باشد به یککی موحد در یکی افتد به شک
ذوق بحر ما ز دریا دل طلبیا در آور بحر و می جو از سمک
یک سبو بر آب و یک کوزه پر آبآن یکی بسیار دارد این کمک
در نمکساز خوشی افتاده ایمهر که چون ما اوفتد گردد نمک
همدم جام می ار باشی دمیحاصل عمر عزیز است آن دمک
دُرد درد دل بود درمان مازخم تیغ عشق بر دل مرهمک
بزم عشاقست و سید در نظرمست و دل شادیم و فارغ از غمک