گنج

غزل شمارهٔ ۹۸۶

بیا که عاشق مستیم و همدمان موافقبیار جام شرابی بده به عاشق صادق
دوای صاف نخواهیم دُرد درد بیاورکه جان خستهٔ ما راست دُرد درد موافق
حضور شاهد غیب است وسرخوشان موحدسخن ز وحدت ما گو مگو حدیث خلایق
امیر بزم جهانیم و شاه ما ساقی استچه جای لیلی و مجنون چقدر عذرا و وامق
برای دیدن یار است دیده ها همه بیناز بهر ذکر حبیب است زبانها همه ناطق
اگر نه مرد مجازی نگر تو از سر تحقیقحقیقت همه حقست نزد اهل حقایق
درون خلوت سید وثاق اوست همیشهاگرچه نیست خرابه در او نشیمن و لایق