غزل شمارهٔ ۹۶۵
بیا ای صوفی صافی می جام صفا درکشبیاور دُردی دردش به امید دوا درکش
حریف بزم رندان شو چرا مخمور می گردیز دست ساقی باقی می جام بقا درکش
سر کوی بلای او مقام مبتلایان استاگر تو از بلا ترسی عنان از کربلا درکش
ز خاک پاک سرمستی اگر گردی به دست آریروان در دیدهٔ جانت بسان توتیا درکش
خراباتست و می درجام و او معشوق می خواراناگر تو عاشق اوئی به عشق او بیا درکش
اگر در بزم جانبازان زمانی فرصتی یابیاجازت خواه مستانه بیا و خوش مرا درکش
سوی الله را وداعی کن مرید نعمت الله شوقدم در ملک باقی نه رقم گرد فنا درکش