گنج

غزل شمارهٔ ۹۵۵

عشق آمد و جام می به دستشجانم به فدای چشم مستش
برخواست بلا و فتنه بنشستاز قد بلند و زلف پستش
بنشست به تخت دل چو شاهییا رب چه خوشست این نشستش
صد توبه به یک کرشمه بشکستسرمستی چشم می پرستش
ای عقل برو که عشق سرمستعهد من و توبه هم شکستش
در مذهب عشق هیچ بد نیستنیک است هر آنچه عشق هستش
رندیم و حریف نعمت اللهسر بر قدم و به دست دستش